تبليغاتX
كوئست را دوست دارم - آخرین امید

كوئست را دوست دارم

وبلاگ حمايتي گروه Qi-Iran Team

آخرین امید

 
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد .

اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد (( خدایا چطور راضی شدی با چنین کاری بکنی ؟ ))

صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد .

مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟

آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .))

 وقتی اوضاع خراب میشود ، ناامید شدن آسان است .

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودوهای برخواسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .

 

با تشکر از گلدکوئست مشکان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 2:54  توسط ميلاد  |